نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها![]()
رمیده
رمیده
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!!!!!!!!
قانون صف:
اگر شما از يك صف به صف ديگري رفتيد سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد.![]()
قانون تلفن:
اگرشما شماره اي را اشتباه گرفتيد آن شماره هيچوقت اشغال نخواهد بود.![]()
قانون تعمير:
بعد از اين دستتان حسابي گريسي شد دماغتان شروع به خارش خواهد كرد.![]()
قانون معذوريت:
اگر بهانه تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشينتان بود روز بعد واقعا به اين دليل دير خواهيد رسيد.![]()
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با يك آشنا وقتي با كسي هستيد كه نمي خواهيد ديده شويد افزايش ميهبد.![]()
قانون قهوه:
قبل از اولين جرعه قهوه داغتان رئيستان از شما كاري مي خواهد كه تا سرد شدن قهوه طول خواهد كشيد.![]()
قانون بيو مكانيك:
نسبت خارش هر نقطه از بدنتان با ميزان دسترسي به آن نسبت عكس دارد.![]()
قانون نتيجه:
وقتي مي خواهيد به كسي نشان دهيد كه ماشيني كار نميكند آن ماشين كار خواهد كرد.![]()
آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت مي گيرد حتما عشقي بدون ازدواج در ؟آن رخنه كرده است............!!!!
فرانكلين
پيش از ازدواج چشم ها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي آنها را روي هم بگذاريد...............!!!!!!!
فرانكلين
با زني ازدواج كنيد كه اگر مرد بود بهترين دوست شما مي شد........!!!!!!!!!!
زود ازدواج كردن اشتباهي بزرگ است و دير ازدواج كذدن اشتباهي بزرگتر............!!!!!!!!!
مثل فرانسوي
يك قسمت از دوام زناشويي به خاطر محبت است و نه قسمت آن به خاطر گذشت از خطا...........!!!!!!!!!!
مثل اسكاتلندي
گريه ي ما در هنگام زاده شدن از آن روست كه به صحنه ي بزرگ جنون و حماقت وارد شدهايم..............!!!!!!!!!!
شكسپير
دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است................!!!!!!!!!!
پاسكال
دوست دارم که....
دوست دارم كه....
يه اتاقي باشه گرمه گرم... روشنه روشن... تو باشي منم باشم...كف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم كني كه نترسم... كه سردم نشه... كه نلرزم... اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز كردي...منم اومدم نشتم جلوت و بت تكيه دادم... با پاهات محكم منو گرفتي... دستاتم دورم حلقه كردي...بهت ميگم:برام قصه ميگي تو گوشم؟ميگي:آره!بعد شروع ميكني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن... يه عالمه قصه ي طولاني كه هيچ وقت تموم نميشن... مي دوني؟مي خوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو... يه حركت سريع... يه ضربه عميق...بلدي كه؟ولي تو كه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستي... نمي دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم... نمي بيني كه سريع مي برم نمي بيني خون فواره مي زنه رو سنگاي سفيد... نمي بيني كه دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم كه نگم آاااخ كه چشماتو باز نكني و منو نبيني... تو داري قصه مي گي... من شلوارك پامه... دستمو مي ذارم رو زانوم... خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم واز زانوم مي ريزه رو سنگا... قشنگه مسير حركتش!قشنگه رنگ قرمزش... حيف كه چشماتو بستي و نمي توني ببيني... تو بغلم كردي... مي بيني كه سرد شدم... محكم تر بغلم مي كني كه گرم بشم... مي بيني نا منظم نفس مي كشم... تو دلت مي گي آخي دوباره نفسش گرفت!مي بيني هرچي محكمتر بغلم مي كني سرد تر ميشم... مي بيني ديگه نفس نمي كشم... چشماتو باز مي كني مي بيني من مردم... ميدوني؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم!... از سرد شدن... از تنهايي مردن... از خون ديدن... وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم... مردن خوب بود... آروم آروم...گريه نكن ديگه!.. من كه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم بگم دلم مي گيره ها!بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي... گريه نكن ديگه خب؟... دلم مي شكنه... دل روح نازكه... نشكنش خب...![]()
عشق
![]()
از كسي كه خيلي دوستش داري ساده دست نكش
شايد ديگه هيچكس رو مثه اون دوست نداشته باشي و
از كسي هم كه خیلی دوستت دارد بي تفاوت عبور نكن
چون شايد ديگه هيچ وقت كسي تورو مثه اون دوس
نداشته باشه!!!![]()
![]()

رنگ ها
پوست من گندمگون است
سفيد و زرد و صورتي است!!![]()
چشم هايم سبز و آبي و خاكستري است
شبها نارنجي هم مي شود!!
موهايم بور و بلوطي و خرمايي است
وقتي خيس است به نقره اي هم مي زند!!
اما در قلبم رنگهايي هست كه هيچكس تا كنون نساخته است!!![]()
![]()
غريبه ي بيچاره
- آه...اي غريبه ي بيچاره!
وقتي از گرسنگي به گريه ميفتي چه مي كني؟؟؟!!
-از آسمان و پف ابرها براي خود نيمرو درست ميكنم آقا!!!![]()
- آه... اي غريبه ي بيچاره!![]()
وقتي سوز و سرما از تپه ها مي آيد چه ميپوشي؟؟؟!!
-با آرزوهاي رنگين با نرگس و نسرين براي خود لباس گرم مي دوزم آقا!!!![]()
- آه... اي غريبه ي بيچاره!
وقتي دوستت بار سفر مي بندد چه مي كني؟؟؟!!
- آه... تنها آنوقت احساس مي كنم كه بيچاره ام آقا!!!![]()
![]()
نگاهي به امو و مدلهاي مو اموي دخترونه و پسرونه
emo از emotional به معناي احساسات مي ياد اين گروه از آدما ظاهراً شديداً احساساتي هستند بي دليل افسرده ان و به راحتي عاشق مي شن البته من يه جا خوندم emo :mergency Measure Organization
اين افراد طرفدار موسيقي احساساتي مثل شرشر آب هستند موسيقيهايي ملايم و افسرده كننده![]()
طبق قانونشون هر كي مي خواد مي تونه امو باشه به شرط اينكه بتونه چون اموي كامل بودن خيلي سخته
اما در مورد فرهنگ پوششيشون بايد حتماً متفاوت باشن تا جايي كه من خوندم امو بودن يعني متفاوت بودن رنگ مورد استفادشون سياه لاك ناخوناشون سياه موهاشون رو معمولاً سياه پر كلاغي مي كنند با هاي لايتاي فانتزي عين لغتي كه به كار ميره براي مدل مو crazy هستش تو سايت رسميشون اينطور آمده كه هر جو دوست دارين موهاتونو كوتاه كنين حتي برادر كوچيكتون هم مي تئنه اين كارو بكنه براتون
براي دخترا موهاي بلند استفاده مي شه و اينكه بايد طرف راست صورتشون با موهاشون پوشيده بشه طوري كه چشم راستشون ديده نشه
يه گروهي از پانك ها هستند
البته هر كي يه جور مي گه اينا ترجمه هاي تحت الفظي بود من هيچ دخل وتصرفي نكردم
منم اموها رو خيلي دوست دارم
![]()
پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند .
امیل فاگو
راستي عيدتونم خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي .... مبارك باشه و سال خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي......خوبي داشته باشيد![]()
![]()
بدون عنوان!
آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:
خدایا غلط کردم!
خودکشی!!!
با يه دست اشكامو پاك كردم
با اون یکی دستم قرصا رو از تو جاش دراوردم
روی زمین چهارزانو نشستم...
قرصا رو دورم مثل یه حلقه چیدم...
قرص های سپید... کاشی های جیگری...یه دونه شمع سیاه... وعکس تو
یکی...دوتا...سه تا.
عكست جلو چشمم تار شد
چهارتا... پنج تا... شیش تا
بسته های رنگی قرص جلو پاهام خالی افتادن
یه دفعه باد زد
شمع افتاد... شمع افتاد رو عکس تو... نه شمع افتاد رو دل من
سرم گیج رفت... یه نسیم کوچولو موهای پریشونم رو از رو صورتم کنار زد... حس کردم همه چیز تموم شد
یه دفعه تو اومدی...نمی دونم از کجا اما تواومدی
من دوباره تو ب
غلت بودم
تو دوباره بهم خندیدی
با همون دستای مهربنت اشکامو پاک کردی
زیر گوشت نجوا کردم: "من دارم می میرم. آره؟؟؟
یه قطره اشک آروم از گوشه ی چشات سر خورد و افتاد رولبام
ترس همه ی وجودم رو گرفت. دستاتو تو دستای سردم گرفتم:قول ميدي سرخاكم بياي؟؟؟
دوباره تو چشام نگاه کردی
تو چشام یه آرامش عجیب موج می زد
داشت همه چیز تموم می شد... داشتم راحت مي شد
ازم پرسیدی چرا؟؟
فقط واسه خنده... پس تو هم بخند... به خاطر من
و تو خندیدی... تلخ ترین خنده ای که در تمام عمرم دیده بودم
زمزمه کردم: "ببین دیگه نمی ترسم... دیگه از هیچی نمی ترسم... باور کن واسه تو مردن خیلی قشنگه
تو هیچی نگفتی... فقط نگام کردی
..گفتم: "من هنوز دوست دارم."
مثل همیشه تبسم کردی...
بعد انگشتری رو که تو دستت بود رو دراوردی و تو انگشت دوم دست چپم کردی
نالیدم: "حیف که چقدر دیره ولی بی خیال برام اهنگ همیشگیمونو بخون
وصدات تو هق هق گریه هام گم شد... می دونستم که دلم برات تنگ خواهد شد
دوباره پرسیدم: "سر قبرم می آی؟؟؟
هیچی نگفتی. دوباره شروع به خوندن کردی
چشمام سنگین شد... برای آخرین بار نگات کردم و بعد چشاموبستم
چشاموباز کردم ... یه فرشته ی مهربون رو دیدم که یه لباس سفید تنش بود... بهم خندید و گفت: خدا خیلی دوستت داره
به دستم نگاه کردم. جای انگشترت تو دستم حسابی خالی بود
فهمیدم که تازه همه چیز شروع شده... دیگه از آرامش چند ساعت قبل خبری نبود
دوباره ترس همه ی وجودم رو پر کرد
دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم .... نه به خودم و نه به اینکه چه جوابی باید به دیگران بدم
به گلای رز کنار تختم خیره شدم و به یاد حرف روز آخرت افتادم: بسه دختر، دیگه نمی خوام ببینمت
مرگ
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند ارام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي ارم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هردم به خويش
ميرسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور نمناكم نهند
بعد من ناگه به يك سو ميروند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذ ها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر ائينه ميماند به جاي
تار موئي نقش دستي شانه اي
ميرهم از خويش وميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران ميشود
روح من چون بادبان قايقي
در افق ها دور و پنهان ميشود
ميشتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته هاو ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راه ها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير قبر!
بي تو دور ازضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد انجا زير خاك
بعدها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام ميماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
فروغ فرخزاد![]()
همسرخوب!!!
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم آماده کن و وسايل ماهيگيريم را هم اماده كن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا اوماهي گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتي؟
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد:لباس هاي راحتي را توي جعبه ي وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم!!!!
فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
مدرسه
بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور ميشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه...
خوب در همچين مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته ميشه و بالاخره اين عقده هايک جايی خودشونو بروز ميدن ديگه....
ـ تفريح با ناظمين زحمتکش مدرسه
ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرين محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند!
ـ تفريح سالم در کوچکترين فرصت حاصله
خوب بعد از اينهمه ماجرا آدم بايد يک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه ديگه... نه؟
اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهيداتت با شکست روبرو ميشند و بايد به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است...
خلاصه اينکه تاديب و تنبيه و تمهيد روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم يکی از اوناييم.
وقتي باران مي بارد…
سنگيني بار نگاهش را
بر صورتم حس مي کنم
قطرات عشق روي گونه ام ميريزد
ردپاي باران بر چهره ام نشسته
خيسي نرمي بر کف دستانم
گه دعا گونه برايش دراز گشته، لمس مي کنم
چشمانم را مي بندم
تا شويندگي بار سنگين غمم را حس کنم
باران عشق روي قلبم
زمهرير مرگ را آب مي کند.. .
خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "
خدايا با من حرف بزن
كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايي اواز خواند كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد:خدايا با من حرف بزن
رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.
كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده
و يك زندگي متولد شداما كودك نفهميد
كودك با نااميدي گريست
خدايا با من در ارتباط بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولي كودك پروانه را كنار زد
توي يه ديوار سنگي دو تا پنجره اسيره دو تا خسته دو تا تنها يكيشون تو يكيشون من![]()
ديوار از سنگ سياهه سنگ سرد سخت خار ازده قفل بي صدايي به لباي خسته ي ما![]()
هميشه فاصله بوده بين دستاي من و تو به همين سختي گذشته شب و روزاي من و تو![]()
راه دوري بين ما نيست اما باز اينم زياده تنها پيوند من و تو دست مهربون باده![]()
ما بايد اسيربمونيم زنده هستيم تا اسيريم واسه ما رهايي مرگه تا رها بشيم ميميريم ![]()
كاشكي اين ديوارخراب شه من توباهم بميريم توي يه دنياي ديگه دستاي همو بگيريم![]()
شايد اونجا توي دل ها درد بيزاري نباشه ميون پنجره هاشون ديگه ديواري نباشه![]()
كارسوق
چند وقت پيش يه كارسوق داشتيم نميدويد چه غوغايي بود همه با هم دعوا مي كردن تا بالاخره جمعه شد وااااي نميدونيد چه غوغايي بود همه كلاسا كلي كار كرده بودن ما كه از ديروزش كلي خسته بوديم يه عالمه دلشوره داشتيم ولي بعد از يه هفته كه نتايج اعلام شددماغ همه رو به خاك مالونديم اخه كي باورش مي شدكه شيطون ترين كلاس مدرسه برنده بشه؟؟؟اخه اونا نميدونن كه ما اينكه خيلي شيطوني ميكنيم جزو باهوش ترينذ بچه هاي مدرسه ايم(من نگفتم معلما و معاونمون ميگن)بعدشم كه جمعه رفتيم كاشان و كلي حال كرديم...!!!!
خل نيستيم خودمان را به خليت مي زنيم!!!!
تو ازمايشگاه شيمي چشم انتظار فرشته ي نجاتم بودم كه شيما اومد و ما رو صدا كرد واي انگار دنيا رو بهم داده بودن بعد از صدور مجوز از كلاس بيرون رفتم اخه قرار بود نماينده هاي اموزشي و معمولي برن نمايشگاه علوم دبيرستان منم كه نماينده اموزشي بودم(البته به انتخاب بچه ها اگه نه كسي مارو انتخاب نميكنه) تو راه كرمي يه شعر به ما ياد داد وقتي رسيديم با شيما ومريم و نواو ساجده گره شديم وغزل راهنمامون. نمايشگاهم ديديم بعد با فست فود از خودمان پذيرايي كرديم(با پول خودمان) بعدم با اينكه هوا سرد بود و برف ميومد بستني خورديم بعدد سوار ميني بوس شديم چون خيلي حوصلمون سر رفته بود رفتيم لب پنجره و شروع كرديم به مسخره كردن مردم كم كم صداي خنده هايمان بلند شد و بعد شروع كرديم به صدا حيوون در اوردن و ديوونه بازي مردمم كه تعجب كرده بودن يا چپ چپ نگاه مي كردن يا دست تكون مي دادن و در گوشي صحبت مي كردن و هيچ كس نبود كه به ان ها بگويد ما خل نيستيم خودمان را به خليت مي زنيم!!!!